توی رختخواب دراز کشیدم،باد پرده های بزرگ و اویزون رو به داخل اتاق میاره و از این موج
پارچه ای ایجاد شده لذت می برم.به اسمون وستاره هاش خیره میشم و با خودم فکر می کنم ایا ممکنه بدشانسی به ستاره ها ربط داشته باشه؟
نمی دونم چی میشه که احساس نیاز به فحاشی کل وجودم رو میگیره .دستم میره سراغ مچ پام و محکم میگیره . دست دیگه ام وحشیانه لبه میز کنار تختم دنبال کاغذ یا چیزی شبیه به اون میگرده . نمی تونم جلوی پا شدن خودم رو بگیرم و پاهام از چنگ دستام فرار می کنن ولی نمی دونم کدوم قسمت از مغزم به دادم میرسه و منو به سمت توالت پیش میبره.
کمی میشینم ،دستام خوشحال بودن که از یه درگیری سخت خلاص شدن . به خودم میگم کافیه چند دقیقه همینجوری بشینی تا حسش از بین بره . به جای خون توی سرم کلمات شنا میکنن . شب،ستاره ها،سوختن ،خوشگلم،کار،حنا،خودم،تنفر،پوچی،زندگی.........باید حواسمو به شکمم پرت کنم،ای کاش می تونستم این افکار رو بشاشم و بگیرم بخوابم.
چند وقتی میشه از نوشتن در میرم ، دیگه قدرتشو ندارم . انگار کلمات بدنمو گاز میگیرن ،گوشت از بدنم جدا میشه و روی کاغذ بصورت تصاویر و خاطره ها پخش میشه.
ولی چیزی که منو از این تو بیرون میکشه تویی.اینکه شاید فردا این نوشته رو بخونی و بدونی چقدر دوست دارم ،اینکه باورم شده وقتی کسی زر میزنه و میگه دوست داشتن کافی نیست داره راست میگه .
از این منجلابی که توش اسیرم خسته شدم.حتی از نقطه ای بعد از خسته شدم میزارم حالم به هم میخوره . ولی من امشب میبوسمت.
حالا دستامو کنار پاهام دراز میکنم و آروم چشمامو میبندم و می خوابم.
«داستان زندگی من به هیچ آیین نخواهد شد از غم جدا» نیما یوشیج
چند روزی است که احساس تهوع دارم ، با اینکه سوژه های ناب ادبی و داستانی به ذهنم می رسد ولی انگار چیزی در درونم سنگینی می کند و مرا کرخت کرده است . کلماتی که دوست دارم تبدیل به وزنه های سنگینی شده که قدرت جابجایی آنها را ندارم و سایر کلمات مثل فاحشه های کوچک وپیر هر کاری که بخواهند با من می کنند ، باید این احساس را در ظرفی یکبار مصرف بالا بیاورم.
وقتی تو را صدا می زنم : «عشق من » ،احساس میکنم با تمام دنیا حتی کلمات می جنگم ، احساس میکنم تمام دنیا را به سخره گرفته ام و به جز تو ومن کسی در این دنیا نیست.
عشق من ، اولین بار است که عاشق یک موجود جاندار می شوم، با این که عشق همواره برای من کلمه ای بیش نبوده ولی برای اینکه ثابت کنم حتی با خودم هم صادق نیستم تو را صدا می زنم «عشق من».
*********
توی تراس نشسته بودم و «برادران کارامازوف » رو میخوندم . کوچه تازه از هیاهوی همسایه ها که داشتند دختری رو به اتهام دزدی کتک می زدند ، آرام شده بود.
جنازه ی پدر مقدس حتی زودتر از یک انسان معمولی بوی تعفن به خود گرفته بود و این زیاد برای کلیسا خوب نبود ولی این موضوع برای آلیوشا اهمیت نداشت ......
ناگهان صدای خندهایی که آخرش به ناله ای ختم می شد و در هوا می پیچید ، توجه مرا به خود جلب کرد. بارها و بارها تکرار شد . صدای خنده و ناله بطور سحر آمیز مرا به سوی خود می کشاند .
با عجله به سمت خیابان دویدم ، برای اینکه خود را خونسرد نشان دهم دستهایم را در جیبم فرو بردم و سعی کردم با پول خرد یا دسته کلید دستامو سرگرم کنم . برای همین چیزها یه جورایی به شلوارم مدیونم .
آخرین باری که مجبور شدم شلوارم رو از تنم در بیارم وقتی بود که گفتی از سبک ادبی من خوشت میاد . از من خواستی داستان زندگیت رو بنویسم ، گفتی چون داستان زندگیت صحنه نداره بهم حق انتشار هم میدن . خیلی ذوق کرده بودم ، نفهمیدم چه وقت دستام از من جدا شدند و دور تو پیچیدند ، حالا من لخت مادرزاد شده بودم و هیچ جیبی در کار نبود.ترس تمام وجود تو رو گرفته بود ، رنگت پریده بود و خودت می گفتی به خاطر اینه که بیماری و احساس میکنی کل بدنت پف کرده و همین روزاست که بترکی.از فشاری که توی بغلم به تو وارد می شد می ترسیدم، ولی همچنان مبهوت شیرین کاریهای دستام و انگشتهام بودم که با چه ظرافتی از کنار گوشها و گردن تو می گذشتند و بین موهای تو گره می خوردند و بعد با ریتمی خاص دوباره دور تو حلقه می زدند .پاهامون شروع کردن از یک نقطه مشترک دور شدن ،لبهامون گره خورده بود، انگار داشتیم یه چیز مشترک رو گاز می گرفتیم یا می مکیدیم و توی گوش هم زمزمه می کردیم : از زندگیت لذت ببر.
خبری نبود ، مثل همیشه یک مشت آدم کت و شلواری که به جای کیف ، بند چرمی که دور گردن سگ پشمالویی گره خورده بود رو با دست گرفته بودند . چیزی شبیه کپسولی که قواص ها وقت شنا به پشتشون می بندند به خودشون بسته بودند وسرعت و زاویه کمر با پاهاشون رو با سرعت سگهاشون تنظیم می کردند.
هنوز صدای ناله و خنده می آید و واضح تر و واضح تر می شود . باور کردنش برام سخت بود ، زیر همون ساختمانی که توش زندگی می کنم . این صدای یک انسان بود ، با دقت به چهره اش نگاه کردم ، میتونستم معنی خنده ها و گریه ها رو بفهمم. دلم می خواست سالها در اون نقطه بنشینم ، خودم رو فراموش کنم و به خنده های ناله وار اون گوش بدهم ، می خواستم با سکوتم وجود اون رو تشدید کنم .
_ من رو مجبور کردند که بخندم ، خواهش می کنم هیچ احساسی در میان نباشه.
سپس با صدای بلند خندید و در نهایت شروع به ناله کرد.
جلوتر رفتم ، کنارش نشستم و سیگارم رو روشن کردم . یاد لحظاتی افتادم که سالها طول می کشید ، روزی که لباسهام را به دیوار کوبیدم و می خواستم سرم را بکوبم . دلم می خواست اشک بریزم.
_ برای من دلسوزی نکن ، من از ترحم بیزارم.
با صدای بلندتری خندید و آن را نیز با ناله ای به پایان رساند.
احساس آرامش می کردم ، دستامو از جیبم درآوردم ، روی زمین دراز کشیدم .دستامو زیر سرم گره کردم و چشمامو بستم ، داشتیم به هم عادت می کردیم.
احساس کردم دو دست مرا تکان می دهد :
_ پاشو و داستان زندگی منو بنویس.
گشاد است و یکباره تنگ می شود ، وقتی باز است و بی درنگ بسته می شود ، حباب . در آب یا هوا فرقی ندارد، خیلی سبک به نفوذش ادامه میدهد. ماهی چاق با چشمان کره ای و متعجبش، سلول های درشت و پلاسیده ،باله ها و حرکت های تکراری. آرام و نرم ، با عشوه گری مخصوص خودش زندگی میکند و وقتی حرف می زند میتوانی هر صدایی را که دوست داری ، بشنوی .
نمی دانم عاقبت این روزهای غمگین چه خواهد شد .عاقبت این تکرار،بی انگیزه بیدارشدن ها،با خطوط و فرم ها سرگرم شدن ، شوخی و خنده های بی مفهوم ، مترو سوار شدن ها ..... این روزها هیچ چیز به اندازه پیدا کردن ، بلند کردن یک واژه و گذاشتن آن در جمله ای سخت نیست .
برای کسی که دوست دارم تنهایی عریان او را در آغوش بگیرم و چنان به سینه ام بفشارمش که در سکوت غرق شود و وقتی در در من حل می شود مرا در لذتی از گذشته ی خودم فرو ببرد.
توي اتاق مدير عامل نشسته بودم ، روبروي پنجره ي بزرگي كه پشت او قاب شده بود روي ديوار .فضا خيلي شاعرانه بود ، ايده هاي پوسيده و گرد گرفته ي معماري با بوي گند دهانش در هم آميخته بود ، من كه ناي جر دادن و ماليدن و صيقل دادن را نداشتم در سكوتي فرو رفته بودم.
از پنجره مردم را نگاه مي كردم ، داشتم خودم را سرگرم مي كردم .توقف تاكسي جلوي پنجره توجه مرا جلب كرد ، پيكان قديمي و زرد رنگ و مرد سالخورده اي با سر نيمه تاس و مو و سبيل كم پشت جو گندمي .دختري با اندامی کشیده و صورتی استخوانی كه نصف صورتش را عينك آفتابي سياه و براق پوشانده بود در عقب را باز كرد و پياده شد.
وقتی در مورد معماری حرف می زنه احساس می کنم دختر لخت ریز اندامی با ولع وشهوت تمام به جون هیکل چاق و پشم آلویی افتاده و با چشمان بسته و لبهای نیمه باز دور گردن اون مرد دنبال لذتی می گرده.
با تمام وجود دختری رو که از تاکسی پیاده شد برانداز کردم . در آن مدت کوتاه احساس آشنایی و صمیمیت خاصی به من دست داد،انگار سالها بود که او را می شناختم.دلم می خواست تمام حواس و افکارم را در غیابش به او بسپارم و شروع به این کار کردم . راننده به سوی عقب برگشت و او را صدا زد و عشق من دوباره در آن قاب ظاهر شد و من در ان چند ثانیه لذت عمیقی را احساس کردم.
من عاشق شده بودم و حالا دیگر به راحتی می توانستم به صورت او خیره شوم و با چهره ی مهربان خود او را تایید کنم و با عشق خود آرام باشم.....
نمی دانم چند ماه یا چند سال گذشت ولی وقتی از آن اتاق بیرون آمدم تو را روبروی خود نشسته بر روی صندلی انتظار دیدم .لبانت حکایت آن بوسه ناتمام بود .تو را دیدم و بی هیچ احساسی با خودم گفتم: یادش بخیر عشق من.
برای من که حتی یک ایستگاه اضافی مترو هم برای عشق نعمتی بود تو موهبتی بودی که من هرگز قدرت شکرش را نداشتم.من عاشق شده بودم و بدون نفرتی عشق ما پایان یافته بود ،درست مثل بقیه ی عشق هایم.عشق های هر روزم.
خوابم نمي برد،در اتاق تاريك دست ها و پاهايم را باز مي كنم ، تاق باز .....
وقتي به سراغم مي آيد مرا از روي زمين و تمام افكارم جدا مي كند ،بين کف و سقف نگه ميدارد ،در اتاق گردشي ميكند و سپس در حالي كه مرا در آغوش دارد كنار بخاري مي نشيند ...
«از اين تكرار متنفرم ،تكرار لذت ،تكرار محدوديت ،تكرار پس انداز،.....چيزي بيخود تر از آفرينش نمي بينم .»
مرا روي دستانش به سينه مي فشارد و تكانم مي دهد ،كمي آرام مي شوم ولي هنوز دلم مي خواهد فرياد بزنم ،گاز بگيرم ،بجوم ،تف كنم.شايد بتوانم اين افكار تكراري را از خودم دور كنم .آغوش او را پس ميزنم ولي او سخت مرا مي فشارد در بين سينه هايش .
«هر روز با نا اميدي از خواب مي پرم ،اگر خوابم ببرد.چيزي نيست كه ارامم كند ،بايد به اين زندگي بي معني پايان بدهم و اين توفيق اجباري را رد كنم ،با صداي بلند مي خندم ،اين همان تصميمي است كه ديروز هم گرفته بودم ولي اين بار جدي تر فكر مي كنم. »
بين سينه هاي نرم و دستان مهربانم قدرت فكر كردن را از دست مي دهم و از لذتي نامحدود سرشار مي شوم،تاريك است و من دستانم را دور بدن سياهي حلقه مي كنم . يك دست دست ديگر را گم كرده است.من كجايم؟ تو چيستي ؟
«بايد به اين كرختي پايان دهم و به كارهاي عقب افتاده ام برسم ،بيشتر كار كنم تا پول بيشتري داشته باشم ......»
فشار كمتر مي شود ، پستان هاي بزرگش را از توي سوتين زردش بيرون مي آورد و در ان تاريكي به صورت من مي چسباند و من دنبال برجستگي خشن تري روي آن مي گردم ،درنهايت لبانم ان را پيدا مي كند .شروع به مكيدن مي كنم بدو ن اينكه گاز بگيرم يا بجوم ......آرامش به درون وجودم مي ريزد.
يادم آمد ،اين همان لحظه ي شروع است.صحبت از اراده اي بود كه انسان را زنده نگه مي دارد ،سالها و سالها...حالا وقت آن است كه اين پوسيدگي را تف كنم..چشمانم را بيشتر باز كنم تا پاهايش را ببينم ،دامن كوتاهش،.....حالا دستانم به هم مي رسندو حلقه را محكم تر مي بندم. چقدر در اين دنيا تكرار است.
کنار جوب نشسته بودم و سکه های ۲۵ و ۵۰ تومانی را از بین گل و لای و کثافت جدا می کردم٬ از جمع کردن سکه های طلایی رنگ لذت می بردم٬ناگهان سایه ای را در کنار خود احساس کردم٬سرم را بالا کردم و دیدم دو زن چادری روبروی من ایستاده بودند.
انها را شناختم٬ مادر و خواهر همسایه روبرویی که روزی معلم من و حالا یکی از اعضای شورای شهر شده بود.باتعجب به من نگاه کردند و پرسیدند:داری چیکار می کنی؟
در حالیکه قصد رفتن داشتم چند تا از سکه هایی که در دامن پیراهنم بود به روی زمین ریخت و انها مشغول به جمع کردن سکه ها شدند٬نمی دونستم چیکار کنم که ناگهان صدای زنگ خانه اومد..
مریم خانم همسایه بغلی ما بود٬ حتمآ سرو صدایی شنیده بود .وقتی وارد شد خانه بهم ریخته بود ٬کف خانه پر از خیار های بود که وقتی من و برادر کوچکترم در خال کشتی گرفتن بودیم زیر دست و پای ما له یا شکسته شده بود.با تعجب به مادرم نگاه کرد٬مادرم زود معنی ان را فهمید و با خونسردی گفت:جشن گرفته بودیم امروز ولادت امام سوم و روز خوش یمنیه.بعد از این که این جواب را شنید نگاهش را به سوی من برگرداند .
لخت مادر زاد بودم ٬در حالیکه پتو را دور خودم می پیچیدم گفتم :سلام علیکم.صدای پر زدن کبوترها را از داخل حیاط شنیدم٬حتمآ بازهم گربه اومده٬ پتو را کنار زدم و با عجله به سمت حیاط دویدم.همه خانواده بسیج شدند که گربه را بگیریم٬گربه داخل انبار گریخت .داخل انبار به پشت دراز کشیده بودم یا بقول معروف هوا کرده بودم٬ همه بدنم خشک شده بود به جز دست راستم که از ارنج به پایین حرکت میکرد٬چکشی در دستم بود٬موجودی با سر گربه و بدن موش را دیدم.
وقتی چکش را به زمین کوبیدم جانور روی زمین دراز شد٬ مطمین بودم که نمرده:موش مردگی.دستم را از ارنج چند درجه ای بالا اوردم و محکم روی سرش کوبیدم ٬چندبار این کار را تکرار کردم تا کاملآ له شود و به زمین بچسبد. وقتی این کار را می کردم یک موش ان طرف تر بود ٬با خودم زمزمه کردم: وقتی کارم تمام شد در را باز میکنم که بری.
خیلی خسته بودم ٬دو گربه سیاه و سفید در حیاط بودند ٬باتمام قدرتم فریاد زدم :وقت نداریم گربه ها را بگیریم ٬کبوترها را به جای امنی ببرید.داخل حمام شدم و یکی از کبوترها و دو تا جوجه که چشمانشان هنوز بسته بود و پوست بدون موی بدنشان خیس و لزج بود بغل کردم و به سمت انبار رفتم.ن... ٬یکی از معشوقه هایم جلوی یخچال فریزر ایستاده بود.کلای بافتنی ام و کبوترها را به او دادم و گفتم :بزارشون یه جای گرم.
داشتم از تشنگی میمردم٬ چراغ اشپزخانه را روشن کردم٬اب قطع بود ٬شبها مادرم فلکه اصلی را میبندد تا شیرها چکه نکنند.چشمم به کتری روی اجاق افتاد خیلی خوشحال شدم٬اب خنک جوشانده شده ٬در حالیکه شاشم گرفته بود با ولع اب را می خوردم.....
بین جمعیت بودم ،بازار تاناکورای (اجناس دست دوم) سنندج . فشار جمعیت به قدری زیاد بود که هر چند وقتی دمپایی های دخترانه ای که پوشیده بودم از پایم در می امد و من در بین آن جمعیت جوشان دنبال لنگه دمپایی خود می گشتم . زمین خاکی و سنگلاخی و شیبدار مثل کوه آبیدربود . ناگهان جمعیت ساکن شد و من خوشحال از این فرصت استفاده کردم ، خم شدم و با دقت به پاهای خود نگاه کردم ، فهمیدم که آنها را لنگه به لنگه پوشیده ام ، ناگهان جمعیت دوباره به حرکت درآمد و من در حال عوض کردن دمپایی هایم بودم ، ایستگاه بعد سعدی .
کنار من پسر جوانی ایستاده بود و نگاهی به من می کرد که: شانس مارو ببین بین این همه آدم بغل چه گاگولی افتادیم.
جمعیت به سمت نوک تپه پیش می رفت ، ناگهان خود را نزدیک لبه یک پرتگاه احساس کردم با این فشار جمعیت هر لحظه احتمال سقو ط بود ولی وقتی پشت سر را نگاه کردم کسی نبود و من روی دیوار کاه گلی مرتفع و لرزانی به پهنای یک اسب نشسته بو دم ودر حالی که می لرزیدم پایین را نگاه می کردم . در سمت راست که خیابانی عظیم بود مردم در حال شعار دادن و راهپیمایی بو دند و در سمت چپم میدانی که دور آن چند نفر را به دیوار می چسباندند تا تیربارانشان کنند ،جورچین تابلوی اعدام فرانسیسکو گویا.
من بالای دروازه لرزان نشسته بودم که سربازها به خیابان هجوم آوردند و خیابان خلوت شد.حالا به جز چند سرباز که پایین دیوار ایستاده بودند و مرا نگاه می کردند کسی نبود .برای پایین پریدن و فرار خیلی دیر شده بود و دیوار به قدری بلند بود که زنده نمی ماندم.
هیچ کس نمدانست چه اتفاقی می افتد و سربازها منتظرند من بیفتم . ناگهان صدای برادر کوچکم را شنیدم : برو رو دیوار بغلی ،بعدش برو رو دیوار حموم که کوتاهتره،بعدش بپر پایین .
وقتی خواستم حرکت کنم لرزش دیوار بیشتر شد و مرا ترس سقوط فرا گرفت . بی اختیار نگاه به سمت برادرم که با دوستانش کنار خیابان نشسته بود برگشت : اینجوری نمیشه،کمربندتو درار به دیوار قلاب کن که نیفتی .
در حالیکه میلرزیدم کمربندم را درآوردم و با دقت به سگک آن خیره شده بودم که........
زنده ام ، محیط بسته ای بود مثل حمام یا آشپزخانه و من داشتم عطش تشنگی ام را با یک لیوان آب فرو می نشاندم ، بدبختی در کالبد یک دختر جلوی در ایستاده بود و از من پرسید :چه می کنی؟
جواب او را ندادم ولی یکی از دیالکتیک های زندگی ام در ذهنم تکان خورد . بین عقاید فاشیستی که در خونم بود که حکم بر نابودی بدبختی و غمگینی می داد و دموکراسی که حق زندگی به او می داد.
از طرفی به خاطر بیماری پوستی و قارچهایی که سراسر بدنم را فرا گرفته مدتی است دختری را کنار خود ندیده ام و این تصمیم گیری را سخت تر میکرد ، شاید تمام قدرتم از این است که ......
وقتي برگشتم هنوز رخت خوابم گرم بود ، درجاي گرم و نرم خود آرام گرفتم و به چهره مادرم خيره شدم .صبح زود بود و تا زمان رفتن به سركار 2 ساعتي مانده بود.از اينكه بايد به جايي بروم كه يك مشت آدم بي مصرف ببينم ازخودم متنفر ميشم.چاره اي جز نوشتن ندارم .از جاي گرم و نرم پا مي شم...
وقتی می نویسم قدرت خاصی در من ایجاد میشود ،میتوانم انسانی را بکشم یا حتی گوشت او را بخورم.به رگها و خطو ط گردن علاقه دارم ،هر رنگی که باشد ،کبود یا سرخ یا صورتی....وقتی کسی عصبانی می شود به گردن او خیره می شوم و در توهم خود محو می شوم...
الان هیچ احساسی ندارم ،چند وقتی است که هیچ احساسی ندارم .......